یکم دلم گرفته! مستاجرای پدربزرگم دارن میرن، اگه اونا برن دوباره انگار روی اون خونه
خاک مرده ریختن... دلم برای اون 2 تا بچه زهرا و مخصوصا امید خیلی تنگ میشه... :(
میگویند: "تا 15 سال دیگه همه شکلات های کره زمین تموم میشه! و از شکلات
فقط یه خاطره شیرین باقی میمونه!" پس تا میتونید کاکائو بخورید!
من پیاده میرم، اون پیاده میره! از کنارم رد میشه و من دوست دارم از احساسم
براش بگم... اما من از احساسم برای هیچکس نمیگم...
امروز با سمیه رفته بودم خانه و کاشانه تموم آهنگای مرتضی پاشایی رو گذاشته
بودن! اصلا کاره خوبی نبود... بغضم گرفته بود....
امروز سالگرد شهاب بود! روحش شاد!
عاقا الان خودکار صورتی میاد جلوی من میشینه بعد من هی بهش فکر میکنم خیلی
بده؟! بعد اینکه میون اینهمه استاد بالاخره استاد روانشناسیمون برگشت گفت: "شما
ترم اول اینقدر صمیمی هستین من نگران ترم آخر هستم!"
الان مشخص شد وضعیت کلاس تا چه حده؟ کلا یه جوی هست که بچه هایی که از
مدرسه اومدن فکر کردن اومدن اروپا! این با اون، اون با این، همه با هم! تازه همدیگه
رو هم میزنن (به شوخی)، حالا ببینین جلو استاد دیگه چی بود که اون این حرفو زد!
خوشم میاد تنها کسی بود که واسه کلاس ما ابراز نگرانی کرد...
صورتمان رو جلبک بنهادیم بعد اون خانومه زد نصف ابروهای نصفه مو برد! :| حالا جالبه
همیشه همونجا تو آینه نگاه میکردم اینبار اومدم خونه خودمو دیدم یهووو چشام داشت
از جاش در میومد!!! اصلا یه وضعی شده! هی سُرمه و مداد میکشم! اینم از زندگی ما!
امروزم فکر کنم خدا واسم یه مهندسی معکوس زد کارم حل شد! رفتم آموزش گفتم
اون دانشگاه دیپلممو داد فقط، تاییدیه نداد، گفت دیگه نمیخواد مشکلت حل شده!
حالا من! مات موندم و پر از ذوووووووووووووووووق
میگن حضرت عباس باب الحوائج هست من معنی اینو نمیدونستم ینی چی! بعد
که فهمیدم ازش خواستم کارمو یجوری درست کنه که همین مدرکو قبول کنن... حالا
میبینم واقعا چه لذتی رسیدن به اون چیزی که میخوای... ایشالا خدا خیرو صلاح همه
رو تو حاجتاشون قرار بده.....