دوس دارم الان تنها باشمو فقط گریه کنم...
یکم عصبیم... یکم اعصاب ندارم... دوس دارم داد بزنم...
دوس دارم جمع کنم ازینجا برم...
دوس دارم برم خونه مامان بزرگمو ته باغ بشینم... مثه همیشه
واسه چیزایی که داشتمو از دست دادم گریه کنم...
فقط دوس دارم اینجا نباشم... چرا دیگران نمیفهمن دلم میخواد فرار کنم...
از همشون فرار کنم... با هیچکدومشون حرف نزنم...
"امروز تو استخر یکی کفشمو اشتباهی پوشیدو کفش خودش که بیشتر شبیه گالش بودو برام گذاشت
زنگ زدم واسم کفش آوردن، فقط میخوام بگم تو که بیشعوری تو که نفهمی تو که اسکلی تو که خری
تو که گاوی هیچی حالیت نیست چرا از خونه میای بیرون؟؟ حالا که میای چرا میای یه جای عمومی؟؟
الاغ"
اصلا باورم نمیشد چنین آدم های مزخرفی یه روزی کفش منو ببرن!
مدیر استخر همون اول گفت فاطمه اگه کفششو پیدا کرد من بهش جایزه میدم...
انگار یه چیزی میدونست!
این یکی فکر نکنم نه سفید باشه نه بور
با این رژیم غذایی مسخره ای که داشتم
ینی شبیه دختر خالش میشه؟؟
اونم خوبه هاااا
منم دلم می خواد . دیروزم توی رختخوابم چندتا قطره اشک افتاد از چشام ولی زود جمعشون کردم ...
همین دیگه... همه ماها همیشه گریه های پنهونی زیاد داشتیم و داریم...